قبل ترا،تویکی از پستام گفته بودم از کامنت ناشناس بدم میادا!
حالا هی بیاید کامنت بذارید جناب «یکی»!هی عصبیم کنید!اه.هیچ مهمم نیست.
تمام.
+هنوزم پست قبل اخرین پست نودوپنجه چون این پست موقته.
از تمام حضار بابت این پستای بیخودی و زرد پوزش میطلبم-_-
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
ازون وقتاست که انگار میکنم شخصیت اصلی داستان یه زن نویسنده م و حالا داستان به جایی رسیده که زن نمیتونه بنویسدش چون همه چی رو مدار سکوته!
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
من عاشق هیچکس نیستم
#بسیارموقت
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت..
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
+چیکار کنم عاشقم باشه؟
-چیکار کنم ازش متنفر باشی؟
+هیچی
-هیچی
.
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
از همان صبحی که ناگهان از خواب پریدم و نگرانی هام یکهو قد کشید،دقیقا از همان روز،تصمیم گرفتم نگران هیچ چیز نشوم.و نشدم.
اما امروز بعد ده ماه وقتی کبوترهای کوچه مان را دم باغچه ی روبه روی در خانه دیدم با نگرانی،ارام ارام قدم برداشتم تا مبادا از جایشان بپرند.(این نگرانی سابقه ی ده ساله دارد)و اینبار،برخلاف بچگی م- که تازه قدم هام کوچک بود اما پرنده ها میپریدند-آن ها با همان حالت دلبرانه به خوردن دانه هاشان ادامه دادند.
دیگر هیچ نگرانی ای در دلم نیست...
فاخته..
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
من:چرا اینقد دیر اومدی بالا نگران شدم
محمدحسین:ببخشید اخه داشتم فکر میکردم
من:به چی؟
محمدحسین:به اینکه چی شد که یک موجود زنده رو کشتم!
*محمدحسین برادر کوچک ده ساله مه که از ذوق اینکه هشت روز دیگه میره تو یازده سالگی داره دیوارو گاز میزنه و من بهش نگاه عاقل اندر سفیه نمیکنم!چون به خودم رفته-_-
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
سر آن ندارد امشب که براید افتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی..
+ای مسیحا!اینک
مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام..
+اخ که اگه امشب خیلی دعام کنیدا..
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
خدایا!
میشه اینقدر خوب نباشی؟من طاقتشو ندارم میمیرم تموم میشمااااااا
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
هوای امروز را دیدی؟
بهاری بود،دونفره بود.بوی عید می داد.
و تو،بهتر از هر کسی،میدانی که هوای عید چقدر دلتنگم میکند و چقدر یادم می اندازد که چقدر است که نیستی..
حالا تازه امروز که جمعه هم بود..
حالا تازه امشب که شام غریبان هم بود..
حق دارم امشب تمام شوم نه؟..
+آغاز سوختن
از در و دیوار نیست
آغاز سوختن
از قدرت نیافتن اسلام است...
+فکری ام باز،که اگر آن روز آن در نمی سوخت حالا بودید...حالا چقدر همه چیز بی حد و مرز زیبا بود..
فاخته..
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
اما اذان انتظار که صداش درامد ترکید
بغضم را میگویم..
#موقت
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی